89.9

¦

- نشسته بودم طبق معمول جهت ماس مالی آسمون ریسمون می‌بافتم که یهو اون وسطا گفتم واسه من که بدون کنکور میرم ارشد این نمره ها افت داره. اینو که گفتم یادم اومد که ای بابا امروز که روز آخر ثبت نامه حالا ساعت 11:30 بود یعنی نیم ساعت وقت. از تک و تای حرف زدن نیافتم و زنگ زدم حمید بر نداشت گفتم لابد ثبت نام کرده من شروع کردم و بعدش حمید زنگ زد گفتم بدو که 25 دقیقه وقت مونده آقا بدو بدو مشغول پر کردن فرم و شیر کردن اطلاعات بودم که دیدم 3 دقیقه مونده و تو همون وقت کوتاه انتخاب رشته باید کنیم حمید گفت فلان یا بیسار ؟ سریع گفتم فلان .به سلامتی به خیر گذشت.
-  این دفعه بین نشستن و خوابیدن بودم هوا هم سرد شده بود یدونه پتو هم بیشتر نداشتیم که یخ نزنیم به هرکی هم زنگ می‌زدیم بر نمی‌داشت اوناییم برمیداشت از صدای خنده عطیه شاکی می‌شد و فکر میکردن سر کارشون گذاشتیم خلاصه دم صبح شده بود و بین خواب و بیداری فقط گوشه پتو رو گرفته بودم که سهممو از دست ندم. تو همین وضع یکی گفت فلانی امروز کنکور داره، پریدم از خواب که امروزه؟ این لپ تاپ کو من کارتمو بگیرم. حالا خوبه فِیک آلارم بود

اینجور وضع دقیقه نودی ای داریم ما!

0 نظرات: